تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
قصه ی واقعیت

                                          

 

 

 

                  

 

 

 

رکسانا از اولم بیشتر از من شانس داشت. با اینکه ٣٦ کیلو اضافه وزن داشت و همچین قیافه ای هم نداشت و حتی دیپلم هم نداشت زودتر از من شوهر کرد. اون هم با یه مهندس جوون خوش تیپ ٢٥ ساله که کلی هم خر پول بود. ولی من بیچاره که هم خوشگل بودم و هم خوش هیکل و تازه فوق لیسانس هم داشتم، پنج سال بعد از اون مجبور شدم از آنجایی که نکنه بتُرشم با یه بقال کچل خپل ٣٧ ساله ازدواج کنم. من با غم و غصه هر روز پیرتر شدم و او با لیپوساکشن و عمل زیبایی و کلی آرایش و از این جور حرف ها هر روز جوونتر.

به خاطر همین هم شد که شوهرم را با ١٣ ضربه چاقو کشتم.

 

 

 

نتایج اخلاقی داستان:
١ ثروت بهتر از علم است.
٢ خوشگلی و خوش هیکلی ملاک ازدواج نیست. عشق و تفاهم مهمه.
٣ از اینکه هیکل و قیافه بدی دارید ناراحت نباشید. پس دکترها چی کارن؟
٤ مدرک رو بذارید دم کوزه آبش رو بخورید.
٥ اگه با زنتون تفاهم ندارید حتما تو کلاس های دفاع شخصی ثبت نام کنید.
٦ اگه یه مهندس جوان خوش تیپ ٢٣ ساله خر پول هستید، سر جدتون یه دختر خوشگل و خوش هیکل فوق لیسانس رو بگیرید. لطفا رومانتیک بازی در نیارید. جون انسان ها در میونه.
٧ امید بزرگترین موهبت الهیه. در نتیجه حتما یک پسر مغز خر خورده ای پیدا می شه که خودتونو بهش بندازید.
٨ با اینکه کچلی یه بیماری بدخیم و مهلک نیست ولی با این حال می تونه عامل مرگ باشه.
٩ سواد بالا هیچ تاثیری روی قوه چشم و هم چشمی آدم نمی ذاره.
١٠ آخر هم اینکه برای کشتن شوهرتون هیچ دلیلی لازم نیست. مردها همه شان سر و ته یه کرباسن. اگه نکُشید ممکنه فردا بره و یه زن دیگه هم بگیره.

 

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 6:25 قبل از ظهر