تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
سرما

                                          

 

 

 

                                                    No-Limitation For me

 

 

هوا سرد است!
به روى بينى‏ام از سقف منزل مى‏چكد باران،
زمين يخ، دست يخ، پا يخ، كمر يخ، سينه يخ، دل يخ
غلط كردم اگر هنگام گرما "اوخ و اَخ" كردم
خدايا!
پاك، يخ كردم

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 4:20 بعد از ظهر
زمونه عوض شده

                                          

 

 

 

 

سگی پای صحرا نشینی گزید
به خشمی كه زهرش زدندان چكید
شب ازدرد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خرد
پدررا جفا كرد و تندی نمود
كه آخر تورا نیز دندان نبود؟

 

برآشفته شد مرد صحرانشین

بكرد اندر آن دشت، چندی كمین
شد از دورپیدا،سگ سرفراز
به گوشی بلند وبه دمبی دراز
زجا جست و دمب درازش گرفت
دمر كرد سگ را وگازش گرفت
سگ بی نوا با تنی زخم وزار
زصحرا نشین كرد آخر فرار
بمالید بر زخم پا ، پوزه ای
كشید از سر «بی كسی» زوزه ای
بگفتا كه : من اهل یك رنگی ام
خباثت نشد موجب لنگی ام
مرا رنج از این علت بعدی است
كه پنداشتم دوره ی سعدی است !

 

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 6:16 قبل از ظهر
هرگدایی که گدا نیست

                                          

 

 

 

 

یكی بود، یكی نبود، غیر از خدا هیچ كس نبود
یه پادشاهی بود تو ولایت غربت كه خیلی با مروت و رعیت پرور بود. این پادشاه، هرشب یه لباس شندر پندر پاره پوره درویشی می پوشید و كشكول به دست و تبرزین به دوش، می رفت تو كوچه های شهر و سرك می كشید تا ببینه حال و روز مردم چطوره .
یه شب كه با لباس درویشی رفته بود به سركشی، همین طور رفت و رفت تا رسید به یه كلبه خرابه ای. از پشت شیشه سرك كشید و دید سه تا درویش دور آتش نشستن و دارن درد دل می كنن. پادشاه كه خودشو دروغكی شكل درویش ها كرده بود، اومد دم در و گفت : یا هو!

سه درویش كه توی كلبه نشسته بودند ، گفتند: و علیك یا هو! بفرما درویش.
پادشاه رفت تو کلبه و بعد از سلام و علیك، نشستن و گرم صحبت شدن.

درویش اول گفت:ای برادر بدان كه ما سه درویشیم از سه ولایت مختلف و امشب خلوت انسی دست داده است تا گرد هم بنشینیم و آرزوهای مان را برای هم تعریف كنیم.
پادشاه گفت: بسیار پسندیده است. تعریف كنید تا بشنویم.
درویش اول گفت : من دلم می خواهد كه هر وقت می گویم""یاهو"" یك قاب چلو خورش پیش رویم حاضر شود.
درویش دوم گفت : من دلم می خواهد كه سه تا زن داشته باشم. با یكی زندگی كنم ، دو تا هم باشد برای زاپاس.
درویش سوم گفت: من دلم می خواهد در گوشی با پادشاه یك ولایتی صحبت كنم.
پادشاه گفت: من هم دلم می خواهد كه خدا هرچی دلتان می خواهد، به شما بدهد.
حوالی صبح كه شد، پادشاه از درویش ها خداحافظی كرد و مخفیانه برگشت به قصر پادشاهیش. صبح كه شد، چند تا از مأمورهای خودشو فرستاد به نشونی همون كلبه و گفت: می روید به این نشانی، سه تا درویش توی كلبه نشسته اند ، برشان می دارید، می آوریدشان به حضور ما.
مأمورها رفتن و بعد از یك ساعت، سه درویشو آوردن به خدمت پادشاه تو قصر. درویش ها وقتی چشمشون به شاه افتاد، فهمیدن كه ای دل غافل، این پادشاه، همون درویش دیشبیه.
پادشاه گفت كه درویش اولی رو بردن مطبخ شاهی. به نوكرها هم گفت كه هر وقت این درویش، بگه (یا هو) یه قاب چلو خورش بذارند جلوش.
درویش اولی رفت به مطبخ. هر از چند دقیقه ای، یه صدای (یا هو) از مطبخ می اومد. بعد از سه ساعت، یكی از نوكرها اومد و گفت: قربان درویش اولی تركید.
اون دوتا درویش، آب دهنشونو از ترس قورت دادن. شاه به درویش دوم گفت: چند تا زن می خواستی پدر جان؟ درویش دوم گفت : سه تا.

پادشاه اونو بغل کرد و قدری اشك حسرت ریخت و گفت سه تا زن رو براش عقد کنن و راهیش كردن. بعد از سه ساعت، نگهبان های قصر اومدن و گفتن: قربان، درویش دوم، همان دم در قصر، از خوشحالی دق كرد و رفت به رحمت خدا.
پادشاه به درویش سوم گفت: حالا نوبت توست. بیا با ما در گوشی صحبت كن. درویش سوم رفت جلو و دهانشو گذاشت دم گوش پادشاه و گفت: ای پادشاه ، بدان و آگاه باش كه من خودم پادشاه ولایت قوزان هستم و دیشب آمده بودم با لباس درویشی در ولایت غربت تا ببینم وضع رعیت شما چطور است و بدان كه من هم قصه های شاه عباس را خوانده ام . آن درویش اولی پادشاه ولایت زابلبل بود و دومی پادشاه كابلبل. خدا را شكر كه در ولایت شما هیچ آدم فقیری پیدا نمی شود.
پادشاه از خوشحالی درویش سومو بغل کرد و گفت: ای برادر، فقیر و درویش، نمك مملكت است. حالا كه هیچ فقیری در این مملكت نیست، بیا تا من و تو از برای خالی نبودن عریضه با هم برویم به گدایی.

پادشاه قوزان قبول كرد و این دوتا پادشاه با هم رفتن گدایی.


ما از این داستان نتیجه می گیریم كه هر جا گدایی دیدیم، اول تحقیق كنیم، ببینیم نكنه برای خودش پادشاه یه ولایتی چیزی باشه.

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 2:6 بعد از ظهر