تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
یه واقعیت تلخ

                                          

 

 

 

از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم !

از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم !

از خفاش شب میترسیم از شبی که افکارمون خفاشی میشه نمیترسیم !

از خوب سرخ نشدن سبزی قورمه میترسیم از سرخ کردن آدما از خجالت نمیترسیم !

ازجا نیفتادن خورشت میترسیم از این که هیچ کسی جای خودش نباشه نمیترسیم !

از دیر جوش اومدن آب برای چای میترسیم از جوش آوردن خون آدما نمیترسیم !

از لولو خور خوره های تو فیلم ها میترسیم از هیولای نفس نمیترسیم !

از تاریکی میترسیم از خاموش کردن آخرین شمع تو تاریکی نمیترسیم !

از گم کردن سکه هامون میترسیم از یه سکه پول کردن دیگران نمیترسیم !

از سرماخوردگی میترسیم از سر خورده کردن دوستامون نمیترسیم !

از شکستن لیوان میترسیم از شکستن دل آدما نمیترسیم!

از لکه دار شدن لباسای سفید میترسیم از کثیف شدن سفیدی روحمون نمیترسیم !

از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم !

از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم !

از درس پرسیدن و امتحان پس دادن میترسیم از رد شدن تو امتحان آخری نمیترسیم !

از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم !

از اینکه دلمون بشکنه میترسیم از درب و داغون کردن دل آدما نمیترسیم !

از اینکه دلخورمون کنند میترسیم از دل خون کردن دیگران نمیترسیم !

از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم !

از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم!

از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم از اینکه نادیدنی هارو نمی بینیم نمیترسیم !

از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم !

از اینکه آدما فراموشمون کنند میترسیم از اینکه خدا از یادمون ببره نمیترسیم ...

 

ازین میترسی که گره کوری تو زندگیت داشته باشی یا کور شی و گره ها رو نبینی ؟

 

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 8:35 بعد از ظهر
اندر سینه ی کوچه

                                          

 

 

 

من اندر كوچه « صغری » را نظر كردم !
به ناگه مادرش از انتهای كوچه پیدا شد،
من احساس خطر كردم
از آنجا با دلی غمگین
به صد حسرت، گذر كردم !

 

***

هلا، ای مادر صغری !
منم، من شاعری احساس مند از خطه تهران !
منم بیچاره ای از نسل بابا طاهر عریان !
منم آواره ای مفلوك و سرگردان !
برای خواستگاری آمدستم، های !
به روی بنده در بگشای
بیا این شعر پر احساس را از دست من بستان
مرا با مهربانی پیش خود بنشان !
پسرهای تو، دیشب بنده را بر تیر برق كوچه بربستند
به گرد بنده بنشستند
به جرم خواستگاری، هفت دندان مرا با مشت بشكستند !
به پای چشم من، نقشی كه می بینی
خدا داند كه بادمجان كرمان نیست !
حریفا ! جای مشت است این !
به پای لنگ و چشم لوچ من بنگر
مگو « نچ، نچ »، مكن حاشا
هلا، ای مادر صغری !
بیا نزدیك، در بگشا !


***

وزیر ازدواجا ! بنده این جا، گشتم از اندوه، جزغاله
وزیرا ! بنده هستم نوجوانی سی، چهل ساله !
من اندر حسرت شیرین صغری، همچو فرهادم
من اكنون ساكن ویرانه های باقر آبادم
- مرید میر « داماد »م ! -
ندارم خانه ای، كاری، زمینی، ثروتی، چیزی
درون میز گرد هفته ات، یك شب
بیا، بنشین قضایا را به مخلص، خوب حالی كن
به مثل پیش از این ها، ماجرا را ماستمالی كن !
كه من آن سان كه می بینم
ز كارت بوی توفیقی نمی آید !
- تو با بابای صغری، گاو بندی كرده ای شاید !-


***
هلا، ای شیشه بر، برگو كجایی؟ های؟
گرفتم انتقام آن كتك ها را
بكن شادی كه من دیشب
شكستم شیشه های خانه بابای صغری را

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 6:38 قبل از ظهر