تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
داستان یک زندگی

                                          

 

 

 

یکی بود یک نبود.

 

تو یکی از روستاهای اطراف کرج سه تا شپش بودن که به سختی زندگی میکردن. خلاصه اینکه دیگه از این زندگی فلاکت بار خسته شده بودن و  می خواستن برای بهتر شدن زندگی کاری کنن.

یه روز کنار هم جمع میشن و هرکی یه نظری میده که چیکار کنن تا از وضع خلاص شن. یکی از شپش ها که قبلا تو کمبریج بود و خون دانشجویای اونجا رو میخورد گفت: به نظر من هر کدوم از ما باید یه قلمرو مخصوص به خودمون داشته باشیم . بقیه هم حرفشو تایید کردن. پس قرار شد هرکی بره تو منطقه ی استحفاظی خودش.

شپش اولیه گفت: من میرم خونه حاج فتوحی. ما از قبل با اونا رفت و اومد داریم.

شپش دومیه گفت: من میرم ولایت خونه میرزا حسن قلی. خون این شهریا به من نمیسازه.

شپش سومیه هم گفت: منم میرم تو دیار غربت پیش دوستای پدرم.

خلاصه اینکه با هم خداحافظی کردن و رفتن.

 

                                                        

 

شپش اولیه با کلی پرس و جو حاجی رو پیدا کرد. اما چشت روز بد نبینه، حاجی رو تو دارالمجانین پیدا کرد. شپش بخت برگشته ی ما دست از پا درازتر برگشت کرج و کنار یکی از جوبا دوباره بساطشو پهن کرد.

اما شپش دوم. سوار یکی از مینی بوسای قزوین-رشت شد و رفت ولایت. وقتی رسید اونجا دید طبق معمول میرزا حسن قلی مشغول کاره. رفت جلو و سلام کرد. میرزا برگشت و با اوقات تلخی به شپش یه نگاه کرد.

شپش سرشو انداخت پایین و گفت: روم سیا میرزا. برا ناهار اومدم. میرزا آستینشو داد بالا و گفت:بفرما

شپش که اول دلش رضا نمیشد بالاخره رفت رو دسته میرزا تا یه رگ پیدا کنه. با هزار بدبختی یه مویرگ پیدا کرد اما هرچی می مکید چیزی ازش بیرون نمیومد. با اوقات تلخی یه گفت مرد حسابی! تو كه خون نداری چرا بی خود بفرما می زنی ؟!

اونم که از هم ولایتیاشم قطع امید کرد رفت تو یکی از مراكز بازپروری و الانم مشغول ترکه....

حالا سرگذشت شپش سوم رو گوش کن. اونم با صد بدبختی یه بلیط هواپیما گرفت و رفت تو دیار غربت.

وقتی رسید اونجا دوستای پدرش به گرمی ازش استقبال کردن و بهش گفتن: اینجایی که اومدی پر از نعمته. اصلا تا الان تو ایران داشتی عمرتو تلف میکردی. صبر کن فردا صبح با هم میریم تو یکی از مراکز اهدای خون و یه صبحونه مفصل میخوریم.

شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هر روز با دوستای پدرش میرفتن مرکز انتقال خون و آی میخوردن.

 

دیروز که داشتم تهران نایمز رو میخوندم دیدم تو قسمت آگهی فوت نوشته:

با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده یاد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كلیه دوستان و آشنایان می رساند. آخرین بیت شعری از آن زنده یاد كه در واپسین لحظات سروده (معلوم می شه كه خدابیامرز طبع شعری هم داشته):    

بیهوده گشتیم در جهان و به نوبت
«ایـــــــدز» گرفتیم در ولایت غربت

 

نتیجه ی اخلاقی:

آدم اگه عاقل باشه، نمی شینه درباره شپش ها افسانه بنویسه.

 

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 3:41 بعد از ظهر
سوالات متن

                                          

 

 

 

دلیل اینکه حسن نمیخواست موهاش رو بزنه و به حموم بره چی بود؟

اگر حسنی از کثیفی خوشش می اومد چرا روی زمین نمی نشست و روی سه پایه میشِست؟

الاغ کدخدا یورتمه میرفت و بار داشت، حسن چه جوری میتونست رو پشت اون سوار شه و الاغ سواری کنه؟

در خونه مرغ کاکل زری چه جوری باز شد؟ مگه یه جوجه ی فسقلی میتونه در خونرو باز کنه؟

با توجه به متن، شخصیت فلفلی و قلقلی را چه جوری ارزیابی می کنید؟

پدر حسن جز پرسیدن اون دوتا سوال کار دیگه ای نداشت؟

الاغ به حسن گفت که با هم الاغ سواری برن. سوال اینجاست که یه الاغ، چه جوری میتونه الاغ سواری کنه؟

شنا کردن خانم غازه با حسنی تو أب مورد منکراتی نداره؟

چرا حسن تو آخر داستان تن به این خفت داد که به سلمونی و حموم بره؟

 

شما چی فکر میکنید؟!

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 5:34 بعد از ظهر