یکی بود یک نبود.
تو یکی از روستاهای اطراف کرج سه تا شپش بودن که به سختی زندگی میکردن. خلاصه اینکه دیگه از این زندگی فلاکت بار خسته شده بودن و می خواستن برای بهتر شدن زندگی کاری کنن.
یه روز کنار هم جمع میشن و هرکی یه نظری میده که چیکار کنن تا از وضع خلاص شن. یکی از شپش ها که قبلا تو کمبریج بود و خون دانشجویای اونجا رو میخورد گفت: به نظر من هر کدوم از ما باید یه قلمرو مخصوص به خودمون داشته باشیم . بقیه هم حرفشو تایید کردن. پس قرار شد هرکی بره تو منطقه ی استحفاظی خودش.
شپش اولیه گفت: من میرم خونه حاج فتوحی. ما از قبل با اونا رفت و اومد داریم.
شپش دومیه گفت: من میرم ولایت خونه میرزا حسن قلی. خون این شهریا به من نمیسازه.
شپش سومیه هم گفت: منم میرم تو دیار غربت پیش دوستای پدرم.
خلاصه اینکه با هم خداحافظی کردن و رفتن.

شپش اولیه با کلی پرس و جو حاجی رو پیدا کرد. اما چشت روز بد نبینه، حاجی رو تو دارالمجانین پیدا کرد. شپش بخت برگشته ی ما دست از پا درازتر برگشت کرج و کنار یکی از جوبا دوباره بساطشو پهن کرد.
اما شپش دوم. سوار یکی از مینی بوسای قزوین-رشت شد و رفت ولایت. وقتی رسید اونجا دید طبق معمول میرزا حسن قلی مشغول کاره. رفت جلو و سلام کرد. میرزا برگشت و با اوقات تلخی به شپش یه نگاه کرد.
شپش سرشو انداخت پایین و گفت: روم سیا میرزا. برا ناهار اومدم. میرزا آستینشو داد بالا و گفت:بفرما
شپش که اول دلش رضا نمیشد بالاخره رفت رو دسته میرزا تا یه رگ پیدا کنه. با هزار بدبختی یه مویرگ پیدا کرد اما هرچی می مکید چیزی ازش بیرون نمیومد. با اوقات تلخی یه گفت مرد حسابی! تو كه خون نداری چرا بی خود بفرما می زنی ؟!
اونم که از هم ولایتیاشم قطع امید کرد رفت تو یکی از مراكز بازپروری و الانم مشغول ترکه....
حالا سرگذشت شپش سوم رو گوش کن. اونم با صد بدبختی یه بلیط هواپیما گرفت و رفت تو دیار غربت.
وقتی رسید اونجا دوستای پدرش به گرمی ازش استقبال کردن و بهش گفتن: اینجایی که اومدی پر از نعمته. اصلا تا الان تو ایران داشتی عمرتو تلف میکردی. صبر کن فردا صبح با هم میریم تو یکی از مراکز اهدای خون و یه صبحونه مفصل میخوریم.
شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هر روز با دوستای پدرش میرفتن مرکز انتقال خون و آی میخوردن.
دیروز که داشتم تهران نایمز رو میخوندم دیدم تو قسمت آگهی فوت نوشته:
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده یاد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كلیه دوستان و آشنایان می رساند. آخرین بیت شعری از آن زنده یاد كه در واپسین لحظات سروده (معلوم می شه كه خدابیامرز طبع شعری هم داشته):
بیهوده گشتیم در جهان و به نوبت
«ایـــــــدز» گرفتیم در ولایت غربت
نتیجه ی اخلاقی:
آدم اگه عاقل باشه، نمی شینه درباره شپش ها افسانه بنویسه.




