تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
دیوانه

                                          

 

 

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مِسم در بوته ی هستی زرم کن

 

 

                                                              "مشیری"

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 6:18 قبل از ظهر
مردها و دروغ؟!

                                         

 

 

 

یه روز، وقتی یه هیزم شكن مشغول قطع كردن یه شاخه درخت کنار رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
زد زیر گریه که یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده.

 فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. '' این تبرته؟'' هیزم شكن جواب داد: نه!
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت. پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه
فرشته بازم رفت زیر آب و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: اینه؟
گفت: آره. فرشته از صداقت مرد خوشش اومد و هر سه تا تبر رو بهش داد.

هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. ( )
هیزم شكن داشت دوباره زد زیر گریه كه فرشته باز هم اومد.

 پرسید كه چرا گریه می كنی؟
مرده با اضطراب جواب داد: اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟
هیزم شكن فریاد زد:  آره
فرشته عصبانی و ناراحت شد و گفت: تو تقلب كردی، این نامردیه!
هیزم شكن جواب داد : اوه، نه! فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده.

میدوونی، اگه به جنیفر لوپز '' نه'' میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی

و باز هم اگه به كاترین زتاجونز  ''نه'' میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی

 و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی

 اما فرشته، من یه آدم فقیرم و نمی تونم سه تا زن داشته باشم.

 

 

اینم یه قصه تقدیم به عسل که با این جور قصه ها خیلی حال میکنه. نه؟!

 

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 6:17 قبل از ظهر