تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
خدمت رییس جمهور محترم

                                         

 

 

 

با عرض سلام خدمت رییس جمهور محترم

واسه گفتن حرف می شمارم فرصت رو مغتنم

میگن گوش میکنی به حرف هر سلیقه ای

میشه وقتتو به من بدی چند دقیقه ای؟

من نگرانم واسه تاریخ تحریف شده

واسه مغز جوونایی که تحریک شده

درد ما درمون نشده دکتر مملکت

که بدتر، شعاراتونم به ما حمله کرد

مُخم بیداره، اما ترجیح میدم که باشه تو خواب

تا اینکه سینم بشه سنگ قبر آرزوهام

عمر من رفت به درک، واسه نسل بعد

می نویسم. مثله اینکه به ما وصله درد

وصله کرد تیکه ی غمو بس که من

دیدم نابغه هامونم شده نسل "گر"

هیچ وقت تصور نمیکردم بشیم اینطوری

که داشته باشیم میلیون ها جوون دین گریز

ملت خلاف میکنن تا برن زندون، واسه جای خواب

خیلی ها وقتی مردن، عکسشون بدرقه نشد با یه قاب

 

میدونم حرفای من میخوره تهش به بن بست

ملت هر روز میرن مسجد تا کفش بدزدن

به خدا این همه ادعا نیش خند داره

ایران صادر میکنه دختر هیجده ساله

.

.

.

خودت می دونی که چقدر شده درگیری زیاد

به خدا قرآن رو تاقچه گردگیری میخواد

 

سند حرف منه، چهره ی سطح شهر

برو یه چرخ بزن تو دو نصفه شب به بعد

نفس بکش، این آسفالته که بوی خون میده

دقت کن!

یه جوون اون گوشه داره جون میده

 

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 4:22 بعد از ظهر
علی جان شهادتت مبارک

                                         

 

 

 

یه روز خدا حوصله اش سر رفته بود. به دنیایی که ساخته بود نگاهی کرد. این همه زیبایی. ولی چیزی کم بود. این همه زیبایی ولی کی بود که قدرشو بدونه. مثل نقاشی که کارهاشو هیچ کس نبینه و ازشون تعریف نکنه. برای همین خدا انسان ها رو آفرید. مرد و زن. قرن ها گذشتن اما باز چیزی کم بود. این همه آدم بودن، همه میتونستن زیبایی دنیای اطرافشونو ببینن ولی ناشکری زیاد بود. برای خیلی ها مهم نبود. برای همین خدا میخواست چیزی زیباتر خلق کنه. چیزی که روی دست خودش بزنه. چیزی که زیبایش طوری باشه که فقط افراد لایق بتونن درکش کنن، ببیننش و شاید حتی بهش برسن. خدا از توی ابرها پایین اومد. نمیدونست چی بسازه. همۀ دنیا رو دور زد. از کوه ها، دشت ها، اقیانوسها، کشورها، قاره ها...از همه گذشت تا به جنگل زیبایی رسید. وسط جنگل رودخونه ای بود با آب زلال. خدا شلوارشو  کشید بالا و توی دستش نگه داشت. شروع کرد توی رودخونه قدم زدن. بعد از مدتی چشمش به انعکاس صورت خودش توی آب افتاد. و توی اون لحظه بود که خدا تصمیم گرفت.

از درون خودش نوری بیرون کشید. نوری که هر آدمیزادی میدیدش مرگش حتمی بود. خدا نور رو به دو قسمت تقسیم کرد. و او دو قسمت هر کدوم به قسمتهای کوچکتری تقسیم شدن. خدا به آسمان رفت و باد قدرتمندی رو وزید. دونه های نور هر کدوم با باد به نقطه ای مختلفی پرواز کردن. حالا همه  نورها دور دنیا پخش شدن. خدا لبخندی زد و چشمهاش و بست. هر نوری به درون  زنی رفت. از جنین توی شکم مادر تا پیرزن ها  توی خانه سالمندان. تعداد نورها نصبت به جمعت آدمهای زمین خیلی کمتر بود. هر نور وقتی توی آدمی میرفت تمام قلب و روح اون آدم رو در برمیگرفت. حالا اون آدم احساس میکرد که چیزی کم داره. اون آدمهای نوردار بقیه عمرشون رو صرف پیدا کردن نیمه دیگه خودشون میکردن. راه خطرناک و سختی بود. خیلی ها توی راههای فرعی گم میشدن. آدمهای بدون نور اونها رو قبول نداشتن. بعضی ها نور خودشونو خاموش میکردن. اما خیلی ها همیشه در حال جستجو بودن. از یک آدم نوردار به یکی دیگه میپریدن. اونا همیشه به دنبال قسمت دیگه خودشون بودن ولی متوجه نبودن که همه نورها  یکی بودن و هر نوری میتونست اونها رو تکمیل کنه. برای همین توی ناکامی برای همیشه میگشتن و میگشتن. اما تو این میون بعضی ها به مقصد میرسیدن. اونها نور خودشونو قبول کرده بودن. محل آدمهای بی نور رو نمیگذاشتن، چون میدونستن داشتن نور مهمتر از تعصبات اونها بود. میدونستن مغز تاریک اونها قدرت درک اونها رو نداشت. میدونستن که اونها عشق اونها رو که طبیعیترین چیز بود غیرطبیعی میدیدن. بنابراین به جستجوی نور ادامه میدادن. و وقتی پیداش میکردن هیچوقت ولش نمیکردن. هر دو نفر که  موفق به پیدا کردن همدیگه میشدن زیباترین چیز تجربه میکردن. زیبایی ای که هیچکس دیگه نمیتونست تجربه کنه. خدا روی بال شب حرکت میکرد و به اونها لبخند میزد و از زیباترین خلقت خودش لذت میبرد.

 

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 10:27 بعد از ظهر
باز آمد بوی ماه مدرسه

                                         

 

 

 

شاید برا نوشتن این مطلب یکم دیر اقدام کردم. اما خوب یه ضرب المثلی هست که میگه: ماهی رو هر وقت که از آب بگیری میمیره....

به نظر من یکی از لحظه های مهم زندگی هر آدمی، اون لحظه ایه که برای بار اول میری مدرسه! شاید تو همه ی سالهای مدرسه به اندازه ی اولین روزی که میری مدرسه خاطره نداشته باشی. اگه هم داشته باشی به جذابیت اون اولین روز نمیشه!

من که هیچ وقت یادم نمیره. البته باید اینو بگم که اولین روز مدرسه اصلا گریه نکردم. تازه وسطای راه هی برمی گشتم به مادرم میگفتم: خوب نمی خوای بری؟ راهو بلدما!! برو دیگه.

مادرم می گفت: حداقل بزار تا دم مدرسه بیام.

خلاصه از من امتنا و از مادرم خواهش(درست گفتم؟! فکر کنم همینه.نه؟)

آره! بالاخره دست منو گذاشت تو دست مستخدم و رفت.

رفتم تو حیات مدرسه و برای خودم قدم میزدم و بقیه رو نگا میکردم.

چندتا از بچه ها می دوییدن، بعضیا بغض کرده بودن و منتظر بودن آبغوره بگیرن و خیلی ها هم که زده بودن زیر گریه. بیشتر اونایی که گریه میکردن دماغشون آویزون شده بود و مامانشون هی با یه دستمال صورتشونو پاک میکردم. جالب اینجاست که با همون دستمال که دماغ پاک میکردن، اشک هم پاک میکردن.نگو....

بعضی وقتا یه دفه صدای یه زجه ی بلند میومد و دوباره همه جا ساکت میشد. این زجه ها از بچه هایی بود که ماماناشون خداحافظی میکردن و میخواستن برن اما با صدای ناله دوباره برمیگشتن! از قیافشون معلوم بود که چقدر کلافن.

دیگه حوصلم داشت سر میرفت. برگشتم دیدم در بازه و کسی هم نیست. گفتم حتما مدرسه تعطیل شده. قشنگ با خیال راحت سرمو انداختم پایین و برگشتم خونه. مادرم خونه نبود. سر راه رفته بود یه سر به مادربزرگم بزنه. منم گفتم تا بیاد یه چرتی میزنم. با لباس رفتم یه گوشه خوابیدم. چشام داشت گرم میشد که یه دفه احساس کردم یکی با لگد نوازشم کرد.

مادرم با تعجب پرسید: ذلیل مرده مگه مدرسه نداری؟( البته با این لحن نه! اما حالا که فکر میکنم میبینم منظورش همین بوده).

گفتم: معلممون گفته امروز درس نداریم، فردا بیاین.

گفت: پاشو ببینم! راه بیفت ببینم کدوم معلمه بهت گفته بیاین خونه؟!

خلاصه! باز دستمو گرفت برد مدرسه. البته وقتی رسیدیم مدرسه زنگ آخر بود. اما خوب!

رفتیم تو دفتر مدیر. مدیره گفت: خوب تا الان کجا بودی؟ منم با یه لبخند قشنگ فقط نگاش کردم. اگه مامانم اونجا نبود حتما یه بلایی سرم میاورد اما خداروشکر تریپ معرفت اومد و دستمو گرفت و  برد سر کلاس. منم به بچه ها سلام کردم و رفتم رو یه نیمکت نشستم(چه با کلاس!)

البته دوباره چندباری وقتی حوصلم سر میرفت برمیگشتم خونه. بعدا مبصر راهرو شدم. اما من که میدونستم منو مبصر کردن تا فرار نکنم! اما سکوت میکردم. خلاصه این که خیلی دوران جالبی بود. دلم برا اون موقع ها تنگ شده... .

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 5:20 قبل از ظهر