
دوباره به راهمون ادامه دادیم. خیلی خوشحال بودم چون که یه خطر بزرگ از سرم رد شده بود. باورم نمیشد نزدیک بود تا همیشه تو وادی العذاب گرفتار شم! اما صالح میگفت اگه همون راهه قبلی رو میرفتیم خیلی سریع تر به مقصد می رسیدیم ولی بازم به نظر من دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه!
بعد از مدتی که راه رفتیم صالح بهم گفت شاید توی راه با صحنه هایی مواجه شم که عجیب و ترسناک باشه اما نباید خودمو ببازم. به یه گردنه ی بلند رسیدیم که وقتی از پایینش به اون بالا نگاه میکردی، وحشت میکردی. آسمون قرمز بود و نوک اون گردنه، رنگ قرمز با یه رنگ تیره مخلوط شده بود و صحنه ی ترسناکی رو به وجود آورده بود. یه دفه احساس کردم صدای ناله میاد. دوباره ترس ورم داشت. خودمو به صالح نزدیکتر کردم. از دور یه چیزایی داشت پیدا میشد.
وقتی که جلوتر رفتیم متوجه شدم که تو اون قسمت زنهای گناهکار رو نگه میدارن. بعضی از اون ها رو از موی سر آویزون کرده بودن و گناهشون پایین تر وایساده بود و میخندید. صالح گفت: اونا کسایی بودن که توی دنیا موی سرشون رو برای نامحرم آشکار میکردن. جلوتر که رفتیم دیدم بعضی از زنها رو دوتا مامور بزرگ محافظت میکنن و مجبورشون میکنن تا گوشت اعضای بدنشونو با دندون بکنن و بخورن. خیلی صحنه ی وحشطناکی بود. صالح قبل از اینکه ازش سوالی کنم گفت: اینها زنایی هستن که اعضای بدن و زیور آلاتشونو برای نامحرم پدیدار کردن. بعد از دین اون صحنه ها از صالح خواهش کردم تا سریعتر از اون جا دور شیم. اونم قبول کرد و باهم به راهمون ادامه دادیم.
چندقدمی دور نشده بودیم که صدای جیغ و فریاد از طرف دیگه ی گردنه به گوش رسید. ناخودآگاه برگشتم تا ببینم چی شده. دیدم مامورا چند نفر رو گرفتن. از پیشونی و پهلوی اونا دود بلند میشد، بیشتر که دقت کردم متوجه شدم روی پیشونی و پهلوی اونا سکه ی داغ شده قرار دادن. از وحشت نمیتونستم از جام تکون بخورم. صالح به آرومی اومدو گفت: اینا تو دنیا سکه ها و پولهاشونو انبار میکردن و وقتی کسی ازشون درخواست مقداری پول میکرد، بهشون کمک نمیکردن.
چندتا از همون مامور ها هم جلوی راه ما بودن که باید حتما از کنار اونا رد میشدیم. هرچی بهشون نزدیکتر میشدیم ترس و اضطرابم چند برابر میشد اما همین که دیدم گذاشتن از کنارشون رد شیم و کاری باهامون نداشتن، آروم شدم.
یکم که از مامورا دور شدیم، کنجکاو شدم که برگردم ببینم چیکار میکنن؟! همین که برگشتم دیدم دست و پای یه نفر رو به زور گرفتنو دارن بهش فلز مذاب میدن تا بخوره. اون بیچاره هم با اینکه داشت از تو وجودش میسوخت و دستشو زیر گلوش فشار میداد، به سختی راهشو ادامه میداد. دیگه با دیدن این صحنه میخکوب شدم. تو همون حالت وحشت، دست مهربون صالح رو روی شونه هام احساس کردم. گفتش: اونا کسایی بودن که مال مردم رو به ناحق می خوردن و یا حق یتیمی رو ضایع کردن.
و باز رفتیم و رفتیم.
توی راه به کسی برخورد کردیم که دستشو جلو گرفته بود و خیلی آروم و بااحتیاط راه میرفت. صالح گفت: این بیچاره از وقتی که از غار اومده بیرون نابینا شده. ادامه داد که اینا دنیا پرست بودن و آخرتشون رو به دنیا فروخته بودن. توی راه یه جاده ی انحرافی بود. صالح به اون جاده اشاره کرد و گفت: اون جاده برای دنیا پرستا هستش. به زودی اون مرد وارد اون جاده میشه. درواقع این انسانها زیانکارترین هستن. چون آخرت رو فراموش کرده بودن و جاشو به لذت های دنیا دادن...






