تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
زندگی پس از مرگ...

                                         

 

                                HellFire

 

دوباره به راهمون ادامه دادیم. خیلی خوشحال بودم چون که یه خطر بزرگ از سرم رد شده بود. باورم نمیشد نزدیک بود تا همیشه تو وادی العذاب گرفتار شم! اما صالح میگفت اگه همون راهه قبلی رو میرفتیم خیلی سریع تر به مقصد می رسیدیم ولی بازم به نظر من دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه!

بعد از مدتی که راه رفتیم صالح بهم گفت شاید توی راه با صحنه هایی مواجه شم که عجیب و ترسناک باشه اما نباید خودمو ببازم. به یه گردنه ی بلند رسیدیم که وقتی از پایینش به اون بالا نگاه میکردی، وحشت میکردی. آسمون قرمز بود و نوک اون گردنه، رنگ قرمز با یه رنگ تیره مخلوط شده بود و  صحنه ی ترسناکی رو به وجود آورده بود. یه دفه احساس کردم صدای ناله میاد. دوباره ترس ورم داشت. خودمو به صالح نزدیکتر کردم. از دور یه چیزایی داشت پیدا میشد.

وقتی که جلوتر رفتیم متوجه شدم که تو اون قسمت زنهای گناهکار رو نگه میدارن. بعضی از اون ها رو از موی سر آویزون کرده بودن و گناهشون پایین تر وایساده بود و میخندید. صالح گفت: اونا کسایی بودن که توی دنیا موی سرشون رو برای نامحرم آشکار میکردن. جلوتر که رفتیم دیدم بعضی از زنها رو دوتا مامور بزرگ محافظت میکنن و مجبورشون میکنن تا گوشت اعضای بدنشونو با دندون بکنن و بخورن. خیلی صحنه ی وحشطناکی بود. صالح قبل از اینکه ازش سوالی کنم گفت: اینها زنایی هستن که اعضای بدن و زیور آلاتشونو برای نامحرم پدیدار کردن. بعد از دین اون صحنه ها از صالح خواهش کردم تا سریعتر از اون جا دور شیم. اونم قبول کرد و باهم به راهمون ادامه دادیم.

چندقدمی دور نشده بودیم که صدای جیغ و فریاد از طرف دیگه ی گردنه به گوش رسید. ناخودآگاه برگشتم تا ببینم چی شده. دیدم مامورا چند نفر رو گرفتن. از پیشونی و پهلوی اونا دود بلند میشد، بیشتر که دقت کردم متوجه شدم روی پیشونی و پهلوی اونا سکه ی داغ شده قرار دادن. از وحشت نمیتونستم از جام تکون بخورم. صالح به آرومی اومدو گفت: اینا تو دنیا سکه ها و پولهاشونو انبار میکردن و وقتی کسی ازشون درخواست مقداری پول میکرد، بهشون کمک نمیکردن.

چندتا از همون مامور ها هم جلوی راه ما بودن که باید حتما از کنار اونا رد میشدیم. هرچی بهشون نزدیکتر میشدیم ترس و اضطرابم چند برابر میشد اما همین که دیدم گذاشتن از کنارشون رد شیم و کاری باهامون نداشتن، آروم شدم.

یکم که از مامورا دور شدیم، کنجکاو شدم که برگردم ببینم چیکار میکنن؟! همین که برگشتم دیدم دست و پای یه نفر رو به زور گرفتنو دارن بهش فلز مذاب میدن تا بخوره. اون بیچاره هم با اینکه داشت از تو وجودش میسوخت و دستشو زیر گلوش فشار میداد، به سختی راهشو ادامه میداد. دیگه با دیدن این صحنه میخکوب شدم. تو همون حالت وحشت، دست مهربون صالح رو روی شونه هام احساس کردم. گفتش: اونا کسایی بودن که مال مردم رو به ناحق می خوردن و یا حق یتیمی رو ضایع کردن.

و باز رفتیم و رفتیم.

توی راه به کسی برخورد کردیم که دستشو جلو گرفته بود و خیلی آروم و بااحتیاط راه میرفت. صالح گفت: این بیچاره از وقتی که از غار اومده بیرون نابینا شده. ادامه داد که اینا دنیا پرست بودن و آخرتشون رو به دنیا فروخته بودن. توی راه یه جاده ی انحرافی بود. صالح به اون جاده اشاره کرد و گفت: اون جاده برای دنیا پرستا هستش. به زودی اون مرد وارد اون جاده میشه. درواقع این انسانها زیانکارترین هستن. چون آخرت رو فراموش کرده بودن و جاشو به لذت های دنیا دادن...

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 5:31 قبل از ظهر
زندگی پس از مرگ...

                                         

 

 

 

 دوباره با صالح همون راه قبلی رو ادامه دادیم. کم کم از غار دور میشدیم. به یه منطقه ی وسیع رسیدیم که زمینش تقریبا باتلاقی بود. صالح خیلی راحت میتونست راه بره اما من خیلی سخت حرکت میکردم. گاهی وقتا می افتادم رو زانوهام اما دوباره بلند میشدم. یه مدتی همین طور ادامه داشت تا اینکه دیدم یه گروه از کنارم با سرعت باور نکردنی دارن حرکت میکنن. تو یه چشم به هم زدن رد شدن و فقط گردو غبار راه رو برای من گذاشتن. قبل از این که بپرسم صالح گفت اینا شهدا بودن. گفتم: کجا میرن؟ جواب داد: به طرف وادی السلام.

خیلی عصبانی شدم. با یه حالت تند به صالح گفتم: من این همه زجر میکشم، بلا سرم میاد، باید از کلی جای خطرناک عبور کنم. حالا اونا... مگه من چه فرقی با اونا دارم. مگه اونا جزو آدمیزاد نیستن؟

صالح لبخند زد و گفت: هیچ وقت خودتو با شهدا مقایسه نکن. اونا به واسطه ی اولین قطره ی خونی که ازشون رو زمین می افته تمام گناهاشون بخشیده میشه. اونا حتی تو وادی السلام هم جای ویژه ای دارن که هر موجودی آرزوشو میکنه.

اشک تو چشمام حلقه زده بود. چقدر دوست داشتم جای اونا بودم. صالح آروم به پشتم زد، به نشنونه ی این که راه رو ادامه بدیم. تو مسیر، فکر اون دسته شهیدی که از کنارم رد شدن، یه لحظه رهام نمی کرد. خوش به حالشون.

صالح چون از من راحت تر حرکت میکرد ازم خیلی جلوتر رفته بود. گاهی وقتا که خیلی فاصلش ازم زیاد میشد چند لحظه ای صبر میکرد تا بهش برسم.

توی راه یه دفعه احساس کردم که یه چیزی روی شونه هامه وقتی برگشتم چهره ی زشت گناه رو دیدم که دستشو گذاشته رو شونم. خیلی ترسیدم. خواستم که ازش دور شم ولی دستمو گرفت و گفت: کجا میری بی وفا؟ از بس با صالح گشتی دیگه میلی به گشتن با ما نداری! مگه همین تو نبودی که تو دنیا بیشتر وقتتو با من بودی؟!

در حالی که داشتم تقلی میکردم تا دستمو از دستش در بیارم متوجه شدم که نسبت به اولین روزی که دیده بودمش خیلی ضعیف تر شده. ازش پرسیدم که چرا لاغر و ضعیف شده؟ جواب داد: به خاطر زجرها و سختی هایی که کشیدی من هر لحظه ضعیف تر شدم ولی اشکالی نداره حالا دنبالم راه بیفت. پرسیدم کجا قراره بریم؟ اما جوابی نداد و فقط گفت راه بیفت.

چون می دونستم که هرچقدر ایستادگی و وقاومت کنم فایده ای نداره، راه افتادم.

به طرف یه کوه حرکت میکردیم. صداهایی مثه فریاد . زجه از کوه میومد. هر چه قدر که نزدیک تر میشدیم، صدا بیشتر میشد. از گناه پرسیدم: این چه صداییه؟ گفت: چه صدایی؟! من که چیزی نمیشنوم. گفتم: نه، یه صداهایی میاد گوش کن! گفت: حتما صدای کساییه که مشغول تفریح و شادی هستن رو میگی؟ ولی خوب به نظر من اون صدا بیشتر شبیه به آه و ناله بود تا شادی.

کم کم داشتیم به بالای کوه میرسیدیم که یکی صدادم زد وگفت: برو کنار. من سریع خودمو کنار کشیدم. یه دفه یه سنگ بزرگ خورد تو سر گناه و اون تا پای کوه رو زمین غلت خورد.

دوباره دوست عزیزم صلح رو دیدم. اومد جلو و با تعجب گفت: این جا کجاست که اومدی؟ پرسیدم: مگه این جا کجاست؟ گفت: این جا وادی العذاب هستش. چند قدم دیگه میرفتی دیگه کاری از دستم برنمیومد. خیلی ترسیده بودم. ادامه داد که این صداهاییم که میاد صدای کساییه که دارن عذاب میکشن. خیلی کنجکاو بودم که ببینم اما صالح گفت دیدن اون صحنه های وحشتناک برام خیلی وحشتناکه و باعث میشه مضطربم کنه.

ولی این طور که از حرفاش پیدا بود توی راهی داشتیم، چند نمونه از عذاب ها رو می دیدیم...

 

 

                                

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 5:7 قبل از ظهر
زندگی پس از مرگ...

                                         

 

 

 

اما خوب حسرت خوردن فایده ای نداشت. راه درازی هم باید می رفتم. صالح گفت: خوب دیگه باید راه بیافتیم. بعد از این که از صحرا عبور کردیم دوباره به یه دره رسیدیم که از قبلیه خیلی عمیق تر بود. صالح گفت: ارتفاع این دره به حساب دنیا سال هاست.

وقتی اینو گفت حسابی ترس به تنم افتاد. نشستمو بی اختیار زدم زیر گریه. خیلی از دست صالح ناراحت بودم. بهش گفتم: چرا اینقدر منو از راه های خطرناک میبری؟ واقعا راه دیگه ای نیست؟

صالح یه لبخند زدو گفت: این راهیه که خودت وقتی زنده بودی انتخاب کردی. راه های ساده تری هم هست اما این راه راهیه که تو باید حتما از اون عبور کنی.

اینو که گفت خیلی شرمنده شدم. دیدم حق با اونه. دلمو به دریا زدم و حرکت کردم. تا وسطای اون دره ی عمیق رفتیم. گاهی وقتا پام سر میخورد ولی نمی افتادم. دیگه آخرای راه بودش که احساس کردم یه بوی خیلی اذیت کننده ای میاد. وقتی برگشتم دیدم گناه پشت سرمه. همین که برگشتم پرید و جلوی دهنمو گرفت. داشتم از بوی متعفنش خفه میشدم. بهم گفت: چقدر سریع میری؟ این راههای سخت چیه که انتخاب می کنی، بیا من راه بهتری کوتاه تر و امن تری می شناسم.

صالح که از همه ی ماجرا بی اطلاع بود بدون اینکه بفهمه من پشت سرش نیستم به راهش ادامه میداد. اشک تو چشام حلقه زده بود. از گناه خواهش کردم تا منو به حال خودم رها کنه اما اون منو به زور با خودش میبرد. به یه قار رسیدیم که از بیرونش معلوم بود که توش چقدر تاریکه!

به گناه گفتم: حالا از کجا باید بریم؟ گفت: مگه راه دیگه ای هم میبینی؟ با ترس حرکت کردم. نمی تونستم جلومو ببینم. گناه هی تاکید میکرد که نباید بترسم و این راه خیلی امنه. منم بدون اینکه سوال کنم به راهم ادامه میدادم. یه لحظه احساس کردم که به جز صدای خودم صدای دیگه ای نمیاد. گناهو صدا زدم اما فقط بازتاب صدای خودم بود که میشنیدم. آروم نشستم سر جام. چیزی معلوم نبود. بغض کرده بودم. خیلی دلم می خواست یکی صدادم میکرد و میگفت که همه ی اینا یه خوابه.

ناراحت همونجا نشسته بودم که یه بوی دلنواز به مشامم خورد. آره! صالح اومده بود دنبالم. جلو اومد و راهنماییم کرد تا از غار خارج شدیم. بی اختیار پریدم تو بغلش. چقدر خوشحال بودم! انگار همه ی دنیا رو بهم هدیه داده بودن. صالح بهم گفت: وقتی برگشتم و دیدم که نیستی فهمیدم که گناه اومده سراغت. وقتی بوی بدی که تو راه پیچیده بود رو احساس کردم مطمئن شدم که کار خودشه. بو رو دنبال کردم تا به این غار رسیدم. میدونی چرا گناه به این مسیر آوردت؟ من که نمی دونستم چی بگم فقط نگاهش میکردم. ادامه داد که تو دنیا یه کار زشت کرده بودم برای همین این راهو برات در نظر گرفته بودن اما به موجب توبه ای که کردی، بخشیده شدی و حالا باهم همون راه قبل رو ادامه میدیم...

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 4:39 قبل از ظهر
زندگی پس از مرگ...

                                         

 

 

 

صالح بهم گفت: خوب دیگه آماده شو باید بریم. سرمو که رو گردنم سنگینی میکرد به زور بالا آوردمو با اضطراب پرسیدم قراره کجا بریم؟

گفت باید بریم یه جایی که اسمش وادی السلامه. بهش گفتم اونجا چیکار داریم؟

جواب داد: اونجا جاییه که مومنا تا وقتی که قیامت برپا شه اونجا می مونن. اما باید شانس بیاری که تو راه گناه نیاید و منحرفت نکنه.

حرکت کردیم. به سختی به بالای یه تپه رسیدیم. اونطرف پر از گردو خاک و غبار بود. از صالح پرسیدم که حتما باید از این راه بریم؟ یه لبخند زدو حرکت کرد.

بعد از کلی پیاده روی دیگه نای رفتن نداشتم. از صالح خواستم که یکم استراحت کنیم اما گفتش که راه خیلی زیاده و باید هرچه زودتر به مقصد برسیم. از تشنگی روی زمین افتادم. صالح اومدو منو رو پشتش گذاشت و حرکت کرد. تو راه دوتا موجود قوی و زشت رو دیدیم که با یه گرز سرخ شده داشتن می رفتن. از ترس خودمو از پشت صالح به زمین انداختم و خودمو کنارش مخفی کردم. صالح رو به من کرد و گفت: لازم نیست بترسی با ما کاری ندارن. اونا دارن میرن سراغ کافری که تازه از دنیا رفته.

وسط حرفای صالح بود که زمین زیر پام لرزید. قبل از این که بپرسم صالح گفت: این لرزش به خاطر اینه که اون دوتا نگهبان با گرز به فرق اون کافر ضربه زدن. از این به بعد زیاد از این لرزشها احساس میکنی.

چون خیلی ترسیده بودم دست صالح رو کشیدم و ازش خواستم که راهمونو ادامه بدیم.

توی مسیر به یه پرتگاه رسیدیم که تهش معلوم نبود. با صدای شکسته از صالح پرسیدم باید از این جا رد شیم؟ سرشو به نشونه ی تصدیق تکون داد. گفت: ته این دره گودال هایی وجود داره که توش آتیشه. کسایی که از این پرتگاه نتونن عبور کنن و توی این گودال ها بیافتن باید تا قیامت اونجا بمونن. اینو که گفت دوباره یاد کارایی که تو دنیا کرده بودم افتادم. ازش پرسیدم چرا ما باید از این جور جاها رد شیم؟ چرا یراست نمی ریم به وادی السلام؟

جواب داد: توی این مسیر هر نوع بدیو زشتی به دلیل رنجی که تحمل می کنی ذوب، از بین میره. برای همین وقتی به اون وادی برسی پاکی. وقتی دیدم چاره ای نیست تصمیم گرفتم حرکت کنم.

بین راه یه صدای فریاد اومد. برگشتم دیدم یه نفر از اون دره افتاد پایین. صالح گفت: بیچاره! اون تا اینجا دووم آورد اما به خاطر اینکه آخر عمرش کافر شده بود، نتونست عبور کنه. من سریع برگشتم و به راهم ادامه دادم. سعی میکردم تا جای پای صالح قدم بردارم. وقتی از اونجا رد شدیم خیلی خوشحال شدم.

به یه منطقه ی باز و وسیع رسیدیم. احساس کردم دارم تو زمین فرو میرم اما صالح به راحتی عبور میکرد. تا به خودم بیام تا گردن تو گل فرو رفته بودم. همین موقه یه فرشته اومد و یه طناب داد به صالح. صالح به وسیله ی اون طناب نجاتم داد. قبل از این که ازش سوال کنم، بهم گفت: این طناب به خاطر اینه که وقتی زنده بودی یه مدرسه ساختی تا بچه ها درس بخونن.

با یه غرور به خصوصی ازش سوال کردم: من قبل از مدرسه یه مسجد هم ساخته بودم پس جواب اون چی میشه. جواب داد: اونو به خاطر این ساخته بودی که شهرت به دست بیاری نه به خاطر خدا. توی همون دنیا هم کلی مردم ازت تعریف کردن. برای همین از ساخت مسجد چیزی نسیبت نمیشه.

سرمو از خجالت پایین انداختم و پیش خودم گفتم:

دیدی چه جوری به خاطر ریا و خودپسندی کارای خوبت رو که چنین روزی می تونست کمکت باشه از بین بردی و تباه کردی؟!

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 4:28 قبل از ظهر
زندگی پس از مرگ...

                                         

 

 

...با هر بدبختی که شد تونستم به سوالاشون جواب بدم. بعد یکم آروم تر شدن و از توی قبرم یه پنجره رو به جهنم باز کردن و بهم گفتن اگه جواب نمی دادی جات اینجا بود. بعدش یه پنجره دیگه باز شد که رنگ و بوی بهشت می داد. اما این جور که معلوم بود خیلی ازش دور بود اما خوب هرچی که باشه از جهنم بهتره!

اولش که از پنجره داخل شدم، احساس خوبی داشتم، چون از محیط تاریک و ترسناک قبر روشن تر بود. اما بعدش بیشتر از هر موقع دیگه احساس تنهایی کردم.

اونجا که بودم، به مراسم تشییع جنازم فکر میکردم. بعضی از کسایی که اومده بودن خیلی چهره ی زشتی داشتن. اگه دست خودم بود اونا رو تو مراسم اه نمی دادم. اما خوب اونا همونایی بودن که تو دنیا از دوستانم بودن. بعضی ها هم بودن که خیلی زیبا بودن. اونا همونایی بودن که تو دنیا به خاطر ساده بودن زیاد تحویلشون نمی گرفتم. وای چقدر پشیمونم.

از گوشه مراسم یه صدایی میومد. نزدیکتر رفتم. دیدم دوتا از دوستام دارن درباره چک و پول و این حرفا صحبت میکنن. آخه چقدر دنیا. چرا به فکر آخرت نیستن. چرا فکر میکنن مرگ برا بقیست؟!

نمی دونم چقدر اونجا بودم اما حسابی گریه کردم. به خاطر عمری که هدر رفته بود! فرصت ها!...

یه دفه احساس کردم بوی خیلی خوبی داره میاد. هر لحظه بو بهم نزدیکتر میشد. وقتی سرمو بالا بردم دیدم یه آقایی با یه چهره ی زیبا دستشو دراز کرده و می خواد کمکم کنه تا پاشم. بعدش اشکام رو از صورتم پاک کرد. خیلی دوسش داشتم. انگار خیلی وقت بود که می شناختمش.

ازش اسمشو پرسیدم! گفت من یه آشنام.  بهش گفتم: پس چرا من تا حالا ندیده بودمت؟! از آدمای دنیا که نیستی؟! چون اونا همه منو تنها گذاشتن.

یه لبخند زد و گفت: حق داری منو نشناسی. چون تو دنیا کمتر از همه به فکر من بودی. درحالی که من همیشه با تو بودم.

کنجکاویم خیلی زیاد شده بود. ازش خواهش کردم اسموش بگه.

گفت: من کارای خوب توام که تو دنیا انجام دادی. در واقع کارای خوب تو منو به این شکل درآورده. میتونی منو صالح صدا کنی.

با اینکه گیج شده بودمو نمی دونستم چی بگم اما ازش خواهش کردم تا همیشه با من باشه. اونم بهم گفت سعی میکنه توی این راه سخت کمکم کنه اما تا موقعی که....

همین لحظه یه بوی خیلی بدی احساس کردم. وقتی برگشتم دیدم یه چهره ی زشت با هیکلی بزرگ پشت سرمه. از ترس پشت صالح مخفی شدم. ازش پرسیدم کیه و از من چی میخواد؟!

صالح گفت: این شخص، کارای زشت تو هستش. اسمش گناهه.

ازش خواستم که گناهو دورش کنه اما جواب داد که اونم حق داره با من باشه چون من تو دنیا خودم با اون دوست شدم. با عصبانیت گفتم: اما من اونو هیچ وقت نمیشناختم. صالح گفت: چرا! اتفاقا خوبم میشناختی اما نمی تونستی چهرشو ببینی....

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 5:12 قبل از ظهر
زندگی پس از مرگ

                                         

 

 

            

 

 

خیل وقت بودش که احساس درد همه ی وجودمو پر کرده بود. دیگه نای تکون خوردن نداشتم. همه دور سرم حلقه زده بودن و پدربزرگمم مثه همه، بالای سرم نشسته بود و کم کم داشت منو برای خداحافظی با دنیا آماده میکرد. تو همین موقع ها بود که یه نور از دور پیدا شد. بهم نزدیک شد. دستشو روی انگشتای پام گذاشت. دیگه احساس درد نمی کردم. پدربزرگم چشمامو به آرومی بست و ازم خواست تا اشهد رو بعد از اون تکرار کنم اما همین موقع دوتا هیکل بزرگ و زشت ظاهر شدن و نمی ذاشتن تا اشهدمو بخونم. از ترس زبونم بند اومده بود. وحشت تمام وجودمو گرفته بود اما بالاخره با تلقین های پدربزرگم اشهد رو گفتم.

برای یه لحظه احساس کردم خیلی سبک شدم. دیگه احساس درد نمیکردم. میخواستم پرواز کنم اما وقتی پایین رو نگاه کردم و بدنم رو بی تحرک روی زمین دیدم بیشتر از قبل ترس ورم داشت. اما اون نور سفید کمکم کرد تا آروم بشم.

تو خونه همه دور سرم جمع شده بودنو گریه و زاری میکردن. خیلی دوست داشتم بهشون بگم که گریه نکنین. آخه من دیگه راحت شده بودم. یعنی تا به حال به این راحتی نبودم اما انگار اصلا حرفای منو نمی شنویدن....

دیگه وقت اون رسیده بود که جسدمو ببرن تا غسلش بدن. اون کسی که داشت بدنمو می شست بی توجه بدنمو این طرف اونطرف مینداخت. خیلی دوست داشتم سرش داد بزنم اما اون که حرفای منو نمی شنید. وقتی کار شستن بدنم تموم شد جسدو لای همون کفنی که خودم خریده بودم گذاشتن. هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز ازش استفاده شه.

وقتی می خواستن بزارنم تو قبر خیلی ترسیده بودم. خیلی لحظه ی وحشطناکی بود. اول خواستم از بدنم دور بمونم تا همراهش منو تو قبر زندونی نکن اما به خاطر علاقه بهش نزدیکش رفتم.

تو یه چشم به هم زدن خروار ها خاک ریختم سرم.

همه داشتن ترکم می کردن. باورم نمی شد. اونایی که تو دنیا براشون هر کاری میکردم تا خوشحال بشن، منو به این راحتی ول کنن و برن....

از یه طرف فکرم به تنها موندنم بود و از یه طرف با اضطراب داشتم کارایی که تو دنیا انجام میدادمو سبک سنگین میکردم که دوتا هیکل بزرگ ظاهر شدن. یکیشون سرم فریاد کشید که اگه اون فریاد و سر یکی از آدمای دنیا میزد، میمرد.

ازم پرسیدن: خدات کیه؟ کتابت چیه؟ قبلت کجاست؟....

زبونم بند اومده بود. وای چقدر دوست داشتم همراه بقیه برمیگشتم خونه.

تازه فهمیده بودم معنی:

وقتی که به دنیا میای، تو گوشت اذان میخونن، وقتی که می میری بدنتو میذارن تو دل خاک و برات نماز می خونن.

وای خدای من!چقدر کوتاست عمر انسان

به فاصله ی اذان تا نماز...

 

 

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 5:2 قبل از ظهر
سیاست به معنای واقعی

                                         

 

 

یه روز یه پسر كوچولو كه می خواست یه انشاء درباره ی سیاست بنویسه از پدرش می پرسه: بابا! سیاست یعنی چی؟

پدرش یکم به مغزش فشار میاره. بعد از چند لحظه یه بادی به قب قب میندازه و میگه: بهترین راه اینه كه من برای تو یه مثال در مورد خانواده خودمون بزنم كه تو متوجه سیاست بشی.

من حكومت هستم، چون همه چیز رو تو خونه من تعیین می كنم.

مامانت دولت هستش، چون كارهای خونه رو اون اداره می كنه.

كلفت مون ملت مستضعف و پابرهنست، چون از صبح تا شب كار می كنه و هیچی نداره.

تو روشنفكری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.

داداش كوچیكت هم كه دو سالش هست، نسل آیندست.

امیدوارم متوجه شده باشی كه منظورم چیه و فردا بتونی در این مورد بیشتر فكر كنی.

پسر کوچولوی ما با اینکه هیچی از حرفای باباش نمی فهمید سرشو الکی تکون میداد. حرفای باباش که تموم شد سریع از باباش تشکر میکنه و میپیچه به بازی چون دیگه داشت قاطی میکرد.

پسر كوچولو نصف شب با صدای برادر كوچیكش از خواب می پره. می ره تو اتاق برادركوچیكش و میبینه زیرش رو كثیف كرده و داره توش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش نیست و مادرشم به خواب عمیقی فرورفته و هركاری می كنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق كلفت شون كه اون رو بیدار كنه، می بینه باباش اتاق کلفته نشسته و داره بهش دستور میده که اینو بیار و اونو بیار. می ره و سرجاش میخوابه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسره می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم كه سیاست چیه.

سیاست یعنی اینكه حكومت، به ملت مستضعف زور میگه، در حالی كه دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفكر هر كاری میكنه نمی تونه دولت رو بیدار كنه، در حالی كه نسل آینده داره توی کثیف کاریاش دست و پا می زنه.

 

 

                                         

``
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 5:0 قبل از ظهر