تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
حزب باد

                                          

 

 

 

 

 

بنازم اونکه عضو حزب باده                    وتغییرات جوّی اش زیاده
زهر سو می وزه باد حکومت                 می ره همراه او با میل و رغبت
برایش هر رژیمی ایده آله                     وبا هردیدگاهی اهل حاله
برای پادشاه و امپراطور                        می رقصه با نوای تار و تنبور
برای دولت جمهور غم خوار                   رژیم سوسیالیستی را وفا دار
مثال دایۀ بهتر زمادر                            میشه از مارکس گاهی سوسیالیست تر
زمانی ضد اصلاحات می شه                وگاهی با چپی ها قوم و خویشه
دموکرات و آنارشیست و چپ و راست     هواداره خلاصه بی کم وکاست
اصولاً با حکومت ها ایاقه                      زپول و زور قدرت چاق ِ چاقه
همیشه نان به نرخ روز خورده               نمی دانی از این خوردن چه برده؟
دهان چون اندکی زیر سبیله                سبیل او همیشه چرب و چیله
به صبحی او طرفدار فلانی                   به شب با غیر مشغول تبانی

 

 

 

 

 

                                          

 

 

 

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 11:33 قبل از ظهر
روز پدر

                                          

 

 

وای روز مادر و روز پدر
جدم از ناراحتی آید به در
روز مادر یک النگو می دهم
زن دهد جوراب در روز پدر
تازه پول دومی را هم زمن
می ستاند از طریق گل پسر
قیمت جوراب من هم لاجرم
از النگو هست قدری بیشتر

 

 

روز پدر مبارک

 


 

                                                                              

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 10:27 بعد از ظهر
بابا برقی

                                          

 

 

 

 

                                                   dim.dom.ir

 

 

 

بابا برقی این روزا سرحال و قبراقه دیگه
دماغش به خاطر خاموشیا چاقه دیگه
رفته ایرون دیگه کلاً تو تریپ خاموشی
داغه بازار چراغ ِلامپا و چراخ موشی
بابا برقی با وزیر برقمون ایاق شده
بس که خوشحاله طرف یک دوسه کیلو چاق شده
می گه من چاکرتم ، مخلصتم ، نوکرتم
من فدای شکل ماهت، بابا اصلاً خرتم
خدا خیرت بده کار منو آسون کردی
رفتن برقو تو کشور چه فراوون کردی
دیگه خسّه شدم از بس که تو( تی وی ) اومدم
حرف صرفه جویی و لامپ اضافی رو زدم
بنازم که حرفامو دوبله داری گوش می کنی
لامپای غیر اضافم داری خاموش می کنی
آخه باید بتونیم برقا رو صادر بکنیم
گرچه مجبور بشیم اونو بار قاطر بکنیم
چرخ صنعت اگه لنگه بی خیالش، وللش
ما نیاز داریم به این ارزا برا بال ِپرش
فکر تولیدو نکن ارزو بچسبون تو تنور
چشم بد خواه و حسود ت بشه کم سو یا که کور

 

 

 

 

 

                                          

 

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 8:1 قبل از ظهر
خدا جون

                                          

 

 

 

 

خدا دسّش به روی شونه ماس
خونه ش کنج دل ویرونه ماس

خدا دوس داره ما دیونه ها رو
یه جورایی اونم دیونه ماس !!

 

 

...................................................خدا جون به حال خودمون رهامون نکن 

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 11:10 بعد از ظهر
چرا زن را به گل تشبيه كردند؟!

                                          

 

 

 

 

                                                     گر بميرند دختران دنيا گلستان مي‌شود؟!

 

 

 

 

اگر می‌دانستم كدام شاعر شیر پاك خورده‌ای برای اولین بار زن را به گل تشبیه كرده، به نمایندگی از جامعه‌ی شعرا، به خدمتش می‌رسیدم، حسابی! اصولا چه ضرورتی دارد كه این گوهر گران‌بها به یك شیء نازك‌بین و خودخواه تشبیه گردد كه در ادامه هی مجبور به مطابقت دادن سایر اجزای این دو با هم بشویم؟ اگر این تشبیه نبود، بار بزرگی نیز از دوش شاعران بینوای بعدی برداشته می‌شد.

مصراع تكمیلی: چرا شاعر (ولو كم‌عقل یا عاقل) كند كاری كه باز آرد پشیمانی؟!

یكی از شاعران كه خیلی دلش می‌خواست نامش فاش شود ولی ما بنا به دلایل فنی و ادبی، نامش را لو نمی‌دهیم، در تكمیل و تایید فرمایشات بنده عرضه داشته‌اند كه:

                            "دلبری دارم كه از گل بهتر است ... صورتش از برگ گل نازك‌تر است"

در اینكه خانم‌ها كلا از گل بهترند، شكی نیست. بر منكرش لعنت! پس چه نیازی است كه شاعر، یارش را به ضرب و زور با گل مقایسه كند؟! گل به محض قرار گرفتن در معرض باد، عمرش به باد می‌رود و فاتحه! قطعا طرف راضی نمی‌شود كه با گل، كه معمولا عمر كوتاهی نیز دارد، مقایسه گردد.

در راستای این بیت معروف كه: "خشت اول چون نهد معمار كج ... تا ثریاش می‌رود دیوار كج" ، عرض می‌شود كه چنانچه این تشبیه نامیمون اتفاق نمی‌افتاد، عده‌ی قلیلی از جماعت محترم نسوان در طی فرایند چشم و هم‌چشمی با این موجودات رنگ و وارنگ، هزاران بلا بر سر خود و اطرافیان خود نمی‌آوردند!

با توجه به رسالتی كه برای خودمان قائلیم، برخی آفات ناشی از تشبیه زن به گل (یا بالعكس) را برمی‌شمریم، باشد تا چراغ راه آیندگان گردد:

 

  •    گل‌ها اصولا باریك‌اندام و قلمی تشریف دارند. این تشبیه باعث می‌گردد كه بانوان محترمه لا اقل برای حفظ حرمت شاعران هم كه شده، مدام در پی حفظ وجه شبه خویش با گل‌ها و كاهش وزن و باریك‌سازی اندام خویش باشند. از این رهگذر، هزار و یك بلا نصیب اهل خانه‌شان می‌گردد كه كمترین آن گرسنگی كشیدن اهل بیت به بهانه‌ی رژیم درمانی خواهد بود!

 

  •    چاقی و لاغری افراطی هر دو ناپسند و مذموم‌اند و ما در اینجا، با عنایت به تعبیر "خیر الامور اوسطها"، هر دو را بشدت محكوم می‌نماییم. چنانچه بانوان گرامی جهت دستیابی به تناسب اندام، از روش‌های طبیعی پیشگیری از چاقی نظیر تنظیم حجم و نوع غذا، روی آوردن به انواع ورزش‌های ارزان، فرح‌بخش و نشاط انگیز و ... استفاده نمایند، اتفاقا مورد تایید بزرگان این حوزه (منجمله خود نگارنده‌ی قلمی!) نیز می‌باشد. مشكل اصلی روی آوردن این طیفِ عموما كم تحرك، به روش‌های پرهزینه و پر خطری مانند رژیم‌درمانی، جراحی‌های موضعی معروف به لیپوساكشن، استفاده از كمربندهای لاغری و قرص‌های جوراجور است! برخی از ایشان معتقدند كه: بكشید و خوشگلم كنید! متاسفانه درد اینجاست(علی‌الخصوص دردهای بعد از اعمال جراحی)! كه بخش عظیمی از سرمایه‌های جوامع مصروف این روش‌های نوظهور می‌شود. درحالی‌كه با یك برنامه‌ریزی ساده‌ می‌توان از این اسراف و تبذیر جلوگیری نمود. شاعر اهل دلی(!) در این باب می‌فرماید:

 

 

بیت تودل برو(!): نه آنقدر خور كز دهانت در آید ... نه آنقدر كز ضعف جانت در آید!

 

  •    برهمگان روشن است كه یك‌رنگی، بر دو رنگی و چند رنگی برتری دارد. گل جماعت، خیلی علاقه‌مند به رنگ عوض كردن است و حتی‌المقدور هرجایش را به رنگی در می‌آورد. زیست‌شناسان معتقدند كه یكی از دلایل هجوم پروانه‌ها و زنبورها به گل‌ها، عشق به رنگ و لعاب این جماعت خاردار است كه غالبا نیز باعث آزار و اذیتشان می‌شود. به تعبیر شاعر:

"عشق‌هایی كز پی رنگی بود... باعث آسیب فرهنگی بود"!

متاسفانه تعداد اندكی از زنان و دختران این تشبیه را خیلی جدی می‌گیرند، در تقلید از این چند رنگی مذموم، اقدام به صاف‌كاری و نقاشی سر و صورت می‌نمایند. این رنگ‌ها و بتونه‌های صنعتی سلامتی را دچار مخاطره می‌نمایند و همچنین آثار اجتماعی فراوانی دارد. به تعبیر دیگر آرایش‌های غلیظ و تبرج‌آمیز بعضی خانم‌ها، برخی از حیوانات آدم‌نما را متوجه این زرق و برق مصنوعی كرده و متاسفانه در پاره‌ای موارد نیش زنبورهای درشت بی‌مروت، به ایجاد جراحاتی در جنس مؤنث و آزار و اذیت وی منجر می‌گردد. شاعر در این‌باره می‌فرماید: خود كرده را تدبیر نیست! 

 

بیت كاربردی (من‌درآوردی):

 

 

                                زنبور سراغ زن‌ بور آمد و نیش ... زد بر وی و در رفت و گرفتش ره خویش!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                          

 

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 11:10 بعد از ظهر
افسانه شتر باديسيپلين

                                          

 

 

 

 

 

يكى  بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

روزى، روزگارى در ولايت غربت، مردم براى شتر خيلى ارزش و احترام قائل بودند و مى گفتند هيچ كس حق ندارد به شتر، حرفى نازك تر از گل بگويد. آنها معتقد بودند كه آه شتر، گيرا است و هر كسى را كه شتر نفرين كند، پيسى و برص و قولنج و درد لاعلاج مى گيرد.

اما بشنو از مردم ولايت جابلقا كه به هيچ چيزى اعتقاد درست و درمان نداشتند تا چه رسد به شتر.

در يك همچين عصر و زمانه اى، در ولايت غربت يك مردى بود به نام «مش كرم» و اين مش كرم از مال دنيا فقط يك شتر داشت كه از قضاى روزگار خيلى هم به او علاقه مند بود. مش كرم روزها مى رفت روى زمين مردم كار مى كرد و تنگ غروب كه حقوقش را مى گرفت، مى رفت در بازار و از براى خودش يك قرص نان و يك كاسه ماست و از براى شترش هفت من موز و توت فرنگى و آناناس و دو بسته آدامس نعنايى مى خريد و مى آمد به خانه. بعضى روزها هم كه مى ديد شترش دل و دماغ درست و حسابى ندارد، شتر را كول مى كرد و مى برد توى بازار و كوچه و خيابان مى گرداند تا كمى تغيير آب و هوا بدهد و حالش خوب بشود.

يك شب كه مش كرم براى شترش اسفند دود كرده بود و داشت يك ريز قربان صدقه پر و پاچه و لب و لوچه شترش مى رفت، شتر سرش را پايين انداخت و آهى كشيد و گفت: «مش كرم!» مش كرم گفت: «جان مش كرم.» شتر گفت: «جانت بى بلا. راستش دلم سياه شد توى اين خانه.» مش كرم گفت: «الهى بميرم. مى خواهى كولت كنم، برويم سر پل برايت هويج بستنى و شير بلال و كاهو سكنجبين بخرم؟» شتر گفت: «آنجا كه ديشب رفتيم؛ نه آنجا نه. مثلاً كاش مى شد يك تك پا مى رفتيم سفر دور جابلقا.»

مش كرم فورى يك حساب سرانگشتى كرد و شبانه از همسايه ها مبلغى قرض گرفت و بار سفر بست و كله سحر، شتر بر دوش راهى ولايت جابلقا شد. در بين راه مش كرم به شتر تفهيم كرد كه مردم جابلقا عقل و ادب راست و درستى ندارند و ممكن است با مشاهده شتر روى دوش مش كرم آنها را مسخره كنند و متلك بگويند. شتر هم گفت كه جواب ابلهان خاموشى است و او سعى مى كند با خويشتندارى و حفظ ديسيپلين سكوت اختيار كند و با مردم بى فرهنگ و نديد بديد جابلقا دهن به دهن نشود. توجيه به موقع شتر و بى دل و دماغى اهالى جابلقا و بى توجهى رهگذران موجب شد تا اقامت ۱۰روزه مش كرم و شترش [و به تعبير درست تر شتر و مش كرمش. توضيح از بنده نگارنده] به خير و خوشى تمام شود.

يك شب بعد از آنكه مش كرم در التزام شترش به ولايت غربت بازگشتند، مش كرم كه هم از كت و كول افتاده بود و هم نگران بازپرداخت قرض همسايگان بود، اصلاً حال خوشى نداشت. در همين اوضاع و احوال شتر رو كرد به مش كرم و گفت: «اى مش كرم!» مش كرم با ناراحتى گفت: «جان اى مش كرم.» شتر گفت: «همانا كه تو حق دوستى و برادرى را به جا آوردى و در طول اين چند سال به اندازه سر سوزنى در حق من كوتاهى نكردى. حالا وقت آن است كه من آن همه خوبى را جبران كنم و كارى كنم كه تو از عالم و آدم بى نياز شوى.» مش كرم گفت: «اى رفيق شفيق و اى دوست گرامى، آنچه من در حق تو كرده ام، در حكم انجام وظيفه بوده است و روسياه و شرمنده ام كه از فرط فقر و ندارى، دو سال است كه حتى هزينه مانيكور و پديكور تو را هم نداشته ام. وانگهى تو چگونه مى خواهى مرا به مال و منال و مكنت برسانى؟» شتر گفت: «شما كاريت نباشد، فقط از فردا هر جا رفتى و با هر كه نشستى، بگو كه شتر من بدقدم و بدخبر شده است و در طول سفر به هر جا وارد شد، صاحب آنجا بدرود حيات گفت و...» از مش كرم انكار و از شتر اصرار تا سرآخر مش كرم پذيرفت كه به حرف شتر عمل كند.

بارى از فرداى آن روز مش كرم راه افتاد توى ولايت غربت و با هر كس نشست از نحوست و بدقدمى شترش گفت و گفت كه تازه فهميده است كه بدبختى و بيچارگى خود او هم در طول اين همه سال به خاطر وجود همين شتر در خانه و زندگى اش بوده است.

بعد از دو روز، ديگر تقريباً همه اهل ولايت غربت خبردار شده بودند كه شتر مش كرم بدقدم است. صبح روز سوم هم مش كرم به پيشنهاد و اصرار شتر، شتر را كول كرد و برد گذاشت وسط ميدان ولايت و فرياد زد كه: «اى اهل ولايت، هر كس مى داند كه مى داند و هر كس نمى داند، بداند كه اين شتر بدقدم و اهل نفرين ديگر از امروز شتر من نيست. از آنجا كه شتر در اين ولايت خيلى حرمت و احترام دارد، من او را همين جا رها مى كنم، هر جا رفت و هر جا وارد شد، اين شتر متعلق به صاحب آنجا است.» بعد هم شتر را همان جا گذاشت و رفت.

نيم ساعتى كه گذشت، شتر از جايش بلند شد و خرامان خرامان رفت در دكان زرگرباشى و همان جا زانو زد و خوابيد. زرگرباشى با دست و پاى لرزان بيرون آمد و گفت: «آخر زبان بسته، اينجا چه جاى خوابيدن است؟» شتر گفت: «دوست دارم اينجا بخوابم. مگر ايرادى دارد؟» بعد هم با اخم به زرگرباشى خيره شد. زرگرباشى با تته پته گفت: «ببينم، نكند دارى نفرينم مى كنى؟ هان؟» بعد هم به گريه افتاد و گفت: «تو را به جان هر كه دوست دارى، هر چه بخواهى مى دهم، فقط نفرين نكن و از اينجا برو.»

شتر ۱۰ كيسه اشرفى از زرگرباشى گرفت تا راضى شد، بلند شود و برود، در حجره ملك التجار بخوابد.

بعد از يك هفته شتر تقريباً دم در تمام خانه ها و دكان هاى ولايت غربت خوابيده بود و روز هفتم مش كرم پنجاه تا خمره پر از سكه هاى طلا و نقره داشت.

مش كرم با پول پنج شش تا از آن خمره ها براى خودش يك قصر درندشت ساخت و كلى كلفت و نوكر استخدام كرد تا كارهاى قصر را انجام بدهند و شترش را كول كنند ببرند گردش. با مابقى پول ها هم تا آخر عمر با خوبى و خوشى زندگى كرد.

ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه شتر يك حيوان بدقدم و درآمدزا است.

 

 

 

 

 

                                          

 

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 6:34 قبل از ظهر
با تو به سر نمی شود

                                          

 

 

 

 

« با همگان به سر شود با تو به سر نمی شود»
دل سرعقل آمده ساده و خر نمی شود
گرچه که پنچرم نمود ، نیش نگاه گرم تو.
وصله زدم به این دلم ،بار دگر نمی شود
عشوه و ناز میکنی دست دراز می کنی
گرچه دگر به راه تو سینه سپر نمی شود
ترک دیار کرده ام، پشت به یار کرده ام.
با دو سه بار ترک تو رفع خطر نمی شود
از تو که دور می شوم ، پر شر وشور می شوم
مثل قدیم شام من با توسحر نمی شود
بی تو عسل به کام من ، بودن باتو دام من
تلخی کام من دگر با تو شکر نمی شود
دور شو از کنار من، دشمن اعتبار من
دیدن تو برای من حض بصر نمی شود

منقل و فور وبنگ من ، مایۀ داغ و ننگ من
بودن در کنار تو غیر ضرر نمی شود
از دم و دود خسته ام ، گرز بلا شکسته ام
من سه طلاقه کردمت، صرف نظر نمی شود

 

 



 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 4:11 بعد از ظهر
افسانه پسران بى وفا و مار باصفا

                                          

 

 

 

 

 

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

روزى روزگارى در ولايت غربت، يك پيرمردى بود كه هفت پسر داشت. اين پسرها بزرگ شده بودند و يكى پس از ديگرى زن گرفته بودند و خانه و زندگى مستقل داشتند. پيرمرد كه عمر و دارايى اش را وقف پرورش و سامان گرفتن فرزندانش كرده بود، در ايام كهولت، آه نداشت كه با ناله سودا كند. همين مسئله باعث شد كه او در سال هاى پايانى عمرش محتاج فرزندان شود.

پيرمرد بار و بنديلش را بست و راه افتاد به طرف خانه بزرگ ترين پسرش. وقتى به آنجا رسيد و پسر و عروسش را از تصميم خود با خبر كرد، آن دو لب ورچيدند و آن قدر از مشكلات زندگى و قسط و قرض و نادارى و گرانى و اجاره بها و هزينه تحصيل فرزندان شان ناليدند كه پيرمرد بيچاره از آمدن پشيمان شد و بساطش را جمع كرد و راه افتاد به طرف خانه پسر دوم.

در خانه پسر دوم هم همين حرف ها تكرار شد و سرانجام، پس از دو روز، وقتى پيرمرد از خانه پسر هفتم بيرون آمد، به اين يقين رسيده بود كه از پسرهايش آبى گرم نمى شود. [روش معمول در افسانه ها اين است كه كوچك ترين پسر به دستاويز عواملى چون تريپ معرفت، حلال زادگى، شير پاك خوردگى، عاطفه يا به تعبير امروزى تر: خامى و نفهمى، تمشيت امور پدر (و چه بسا: مادر) را برعهده مى گيرد و دامن همت به كمر مى زند و در نهايت به واسطه دعاى خير والدين، پيازش ريشه مى كند و عاقبت به خير مى شود. مع  الوصف چون هيچ يك از فرزندان پيرمرد ياد شده، به نگهدارى پدر تن در نداده اند، بنده نگارنده حاضر نيست به خاطر صنار- سى شاهى حق التحرير، از الكى و دروغكى براى اين فرزندان بى مرام، گواهى حلال زادگى و رحمت به شير پاك خوردگى صادر نمايد. والسلام. تمام شد توضيح اين بنده نگارنده.]

بارى، پيرمرد بيچاره كه نه راه پس داشت و نه راه پيش، چاره اى نديد جز اين كه عصا زنان، سر به كوه و بيابان بگذارد و دست بر قضا همين كار را هم كرد.

او رفت و رفت تا هنگام غروب، وسط بيابان رسيد به يك چاه آب. از آنجا كه تشنه بود، دلو را با طناب فرستاد ته چاه و با سختى فراوان، دلو پر آب را بالا كشيد. وقتى دلو به لبه چاه رسيد، پيرمرد چيزى ديد كه نزديك بود از وحشت، قالب تهى كند. يك مار سياه نفرت انگيز به اين كلفتى و به اين هوا بلندى، توى سطل چنبره زده بود. قبل از اين كه دست و پاى پيرمرد شل شود و طناب را رها كند، مار جستى زد و از دلو بيرون پريد و از چاه بيرون افتاد.

پيرمرد كه از ترس و تعجب شوكه شده بود، توان و جرات تكان خوردن نداشت. در همين وقت مار سياه به سخن درآمد و گفت: «اى بزرگمرد و اى نجات دهنده من، آرام باش و هيچ ترس و بيمى به دل راه نده. بدان و آگاه باش كه من پسر شاه پريانم و پادشاه ديوان مرا طلسم كرده و در اين چاه انداخته و من چهار هزار و سيصد سال است كه در اين چاهم تا امروز كه به دست تو از اين زندان رهايى يافتم. حال بگو تو كه هستى؟» پيرمرد كه قدرى از ترسش كاسته شده بود خود را معرفى كرد و ماجراى بى مهرى فرزندان و آوارگى اش را باز گفت.

مار گفت: «اى مرد، اگر لطف كنى و با من بيايى غبار كدورت و ملال را از وجودت پاك مى كنم. بيا نزديكتر دم مرا بگير و چشمانت را ببند.» پيرمرد كه از نزديك شدن به مار مى ترسيد، از لطف مار تشكر كرد و گفت كه كار قابل تقديرى نكرده و ترجيح مى دهد همان جا بماند ولى اصرار و پافشارى مار موجب شد تا در نهايت پيرمرد ترسان و لرزان دم مار را بگيرد و چشمش را ببندد. بعد از چند لحظه كه به اشاره مار چشم هايش را باز كرد، خود را در قصرى بلورين و جواهرنشان ديد كه گرداگرد تالار آن زيبارويانى از زن و مرد ايستاده بودند و در صدر مجلس شاه پريان با جلال و جبروت بر تخت نشسته بود.

مار سياه پيش خزيد و خود را به پدر معرفى كرد. شاه پريان هم طلسم ديو را شكست و در چشم برهم زدنى جوانى رعنا و فوق العاده زيبا از پوست مار سر به درآورد. پدر و پسر هم را در آغوش كشيدند و در قصر ولوله افتاد و همه به جشن و پايكوبى مشغول شدند.

پسر شاه پريان، پيرمرد را پيش پدر برد و ماجراى نجاتش را به تفصيل و با آب و تاب شرح داد. شاه پريان پيرمرد را بوسيد و او را كنار خود بر تخت نشاند و گفت: «اى مرد، اگر مى دانى كه مى دانى و اگر نمى دانى، بدان و آگاه باش كه دوام و بقاى سلطنت به داشتن فرزند ذكور است و اين پسر تنها فرزند ذكور من است. به پاداش اين خدمت بزرگ، هر چه بخواهى، به تو خواهم بخشيد. از آنها كه حتى برايم عزيزند، بگو تا بگويم به پايت بريزند.» بگو.

پيرمرد تشكر كرد و گفت: «همين كه شادى شما را مى بينم برايم كافى است.» پادشاه گفت: «آيا همسر دارى؟» پير مرد گفت: «داشتم ولى سال ها پيش به رحمت خدا رفت.» پادشاه گفت: «آيا مايلى با يكى از دختران من ازدواج كنى؟»  پيرمرد پوزخندى زد و گفت: «فرمايش ها مى فرماييد ها... من و ازدواج؟ سن من از هفتاد سال گذشته است.»

پادشاه گفت: «همه اش هفتاد سال؟ اين يكى دخترم را كه آنجا ايستاده مى بينى؟ او كوچك ترين دختر من است و چهارده هزار و هفتصد و سى سال سن دارد.» و سپس به يكى از پيشخدمت ها گفت: «معجون جوانى بياور.» معجون را آوردند و پيرمرد خورد و به جوانى بيست ساله بدل شد.

همان شب هم پادشاه يكى از زيباترين دخترانش را به عقد او درآورد و پس از هفت روز و هفت شب جشن عروسى، پيرمرد كه جوان شده بود، همراه با چهل صندوق جواهر كه شاه پريان به او هديه كرده بود، با همسرش توى كالسكه پادشاهى نشست و برگشت به ولايت غربت.

داماد شاه پريان توى ولايت قصرى ساخت و كلفت و نوكر و برو و بيايى پيدا كرد كه بيا و ببين.

وقتى پسران پيرمرد خبردار شدند كه جوان ثروتمند تازه وارد پدر خود آنها است دست زن هايشان را گرفتند و جى جى باجى كردند و رفتند خدمت پدر. بعد از اينكه چند دقيقه نشستند و پدر جوان و عروس زيبا را تماشا كردند، طاقت نياوردند و پرسيدند: «پدرجان چه كار كرديد كه اين طور جوان و پولدار و خوشبخت شديد؟» پدر كه حوصله شرح و تفصيل نداشت، گفت: «هيچى، رفتم توى بيابان، دم مار سياه را گرفتم.»

پسرها و عروس هاى حريص و بدجنس كه بى صبر و طاقت بودند، پا شدند و بيرون آمدند و سريع رفتند توى بيابان تا مار سياه پيدا كنند و دمش را بگيرند.

وقتى هم كه پيدايش كردند و دمش را گرفتند مار سياه آنها را نيش زد!

 

 

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 10:59 بعد از ظهر
چیز شکن جدید

                                          

 

 

 

 

 


http://gnacio.us
http://spysurf.info
http://unblocktheworld.net
http://alienstore.info
http://lasvegaswan.com
http://st3alth.org
http://surfnaked.info
http://www.cleanblock.info
http://homeworkdone.info
http://webhideout.info
http://easybebo.info
http://sheildtech.com
http://intelligentkeyword.com
http://skipschool.info
http://smurfsurf.info
http://ipeasy.org

 

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد و کمال در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 6:0 قبل از ظهر